درباره بقیھ میگن بهتر میشھ شناخت
تا اون چیزایے کھ بقیھ درموردِشون میگن...
دِلم مےخواهد کسے تو را
بھ مَن تعارف کند❣
تا مَن تَمامَت را بردارم...!
حالِمان خوب بود...
تازھ داشتیم مےفهمیدیم
زندگے یعنے چھ..!
تا ناگهان زنگ در را زدند...
خیال بَرِمان داشت کھ عِشـق
است و در را گشودیـم
اشتباھ کردیم...!
آدمِ پُشتِ در را بـاور کردیم...
و حالا حالماناصلا خـوب نیست...✘
برچسب:
نویسنده: طاها حیدری